![]() |
![]() |
|
| افق لبریز از تناقض و تفاهم جایی که رنگها به جنگ و دوستی د رکنار همند |
|
ما در روستايمان به جز حاج ملا شلمرودي يك ملاي ديگر هم داريم كه گاهي حرف ميزند اما بيشتر فحش مي دهد! و از تولد تا مرگ همه اهالي خاطره دارد يعني كلا خاطره است... و يك فايده ديگرش اينست كه شاهد ماجراست!!!! هر كس هر ماجرايي را از گذشتها نقل مي كند او را شاهد مي گيرد و كسي نمي داند قبل از او چه كسي بوده...بابا جانمان مي گويد زنده ماندن اين آقا كار اسراييل گور به گوري است و حتما در سيستم زنده مرده عزراييل هم ويروس فرو كرده... و كامبيز (الگوي جوانيمان) مي گويد از بس راه رفته كوتاه شده و او نمي ميرد بلكه تا چند سال ديگر كم كم تمام مي شود مثل مداد !!!!
بلوريها يك مشت آدم نامرد هستند كه چندتا روستا آنطرف تر زندگي مي كنند... و ما با آنها خيلي بد مي باشيم در حد مرگ بر!! ما اعتقاد داريم تمام بديها كار بلوريهاست... آفت/ خشكي چاه / مرض / معتاد شدن جوانهاي روستا / و حتي طلاق دادن دختر دختر خاله مان همش زير سر اين بلوريها مي باشد اما يك بدي كه دارد نبض شير در دستشان است وشيرهاي ما را مي خرند. چند روز قبل برادرهاي صحنه دار ما ريختند و مغازه شان را در روستا داغان كردند و بزرگان ده خيلي تعريف كردند اما فردا كه شيرهاي ما روي دستمان ماند همان بزرگان با براداران صحنه رفتند براي دست بوسي و مغازه شان را هم تعمير كردند و حالا آنها هم هي ناز مي كنند و البته بزرگان ده ما محكم و با اقتدار التماس مي كنند فعلا!!!! اين روزها هر جا در روستا مي نشيني صحبت از كفتر بازي حيدر است!! حيدر كفترباز جواني علاف و بي ادبي است كه به شغل كفتربازي مشغول است شديدا...چند روز پيش يك كفتر از آسمان بلوريها را گرفته... و حالا يك گروه تشكيل داده به نام "از اون بالا كفتر مي آيه..." و هي از خودشان تعريف مي كنند و البته بلوريها مي گويند كفترشان مريض بوده و خودش افتاده و حيدر مال اين حرفها نيست اما ما نمي دانيم حرف كدام را باور كنيم از بس هردو دروغگو مي باشند..و حالا حيدر وضعش خوب شده است و يك شلوار خيلي گشاد مي پوشد و كفتر را درون آن مي گذارد و نفري هزار تومان مي گيرد و داخل شلوار را نه نه...كبوتر را كه داخل شلوار است نشان مي دهد!!! يكمي هم از خودمان برايتان بگويم كه....كه دلمان براي دختر همسايه مان كوچولو شده... و چند شب پيش خوابش را ديديم كه بر يك جاي بلند پشت ميكروفن ايستاده و مشتي چيز هم بر ديوار پشت سرش بود و يك حرفهايي مي زد كه من نمي فهميدم و هر چه داد مي زدم صداي مرا نمي شنيد و كامبيز مي گويد تعبيرش اينست كه او به يك جايي مي رسد و تو را ديگر دوست نمي دارد و از كجا معلوم شايد خوابمان چپ شد!! ما كه هنوز مرد مرد هم نشديم!!!! يكم: نظرهاتون رو هر جور دوست داريد بنويسيد اگه خطر داشت براي مشاهده تاييدش نمي كنم!!! به جون خودم!!!!! دويم: اگر خيلي به وبلاگ شما دوستان عزيز نمي يام باور كنيد شديدا كمبود وقت دارم ...باور كن!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 16:50 توسط فرشید نجفیان |
|
|
در روستايمان خبرهاي جديدي بروز كرده و ما از بس گرفتاريم نمي توانيم خودمان را به روز رساني كنيم پس شايد از اين به پس خبرها را با وراجي كمتري به گوش شما فرو كنيم!! و كمي حرف مفت ميزنيم....
يكمندش: از چندي قبل قرار بود ما را ديش زدايي كنند در راستاي آفت زدايي كه البته آقاجانمان مي گويد آفت زداييشان بدرد عمه شان مي خورد و حالا نمي دانيم اين ديش زدايي بدرد كدام عضو خانواده شان مي خورد!! حاج ملا شلمرودي مي گويد ديش چيز زائدي مي باشد و كامبيز مي گويد زائد حرف بدي است و معمولا چيزهاي زائد را با داروي نظافت از بين مي برند اما اين بار اينها(؟!) كار همان دارو را انجام مي دهند تازه بي خطرتر هم هست...خدا خيرشان دهد. ما خودمان كوچولوتر كه بوديم ديش زدايي مي كرديم از خودمان! اما بزرگتر كه شديم و زبانمان راه افتاد فهميديم بايد جيش زدايي كنيم ! اما اين طرح نشد كه نشد اولا تعداد اينها خييلييييي كمتر از ديشها بود و تازه بابايشان دعوايشان كرد و داخل خانه خودشان نتوانستند ديش زدايي كنند و كلا بي خيال شدند...... دويمندش:ريس صندوق محلمان دزدي كرده از صندوق در روز روشن و چون فرار نكرده از بس پرو بوده گير شوراي معتمد روستايمان افتاده... و چندين شب در خانه شوراي روستايمان مورد استهزاء قرار گرفته و هي بهش خنديدند كه چرا در نرفته و گير افتاده و در شب آخر ريس صندوق پاك ترين آدم و صادق ترين روستايي معرفي شد!!! و نمي دانيم از كجاي اعضا يك خبري در رفته بوده كه كامبيز خبر دار شده است و مي گويد وقتي اعضاي محترم مي خنديدن به ريس يكهو ريس عصباني شده و كلي پرونده را از يك جايش در آورده و يكمي از داخلش را نشان اعضا داده و اعضا ديگر نخنديدند....... سيمندش: اي تف به اين اقبال ما!! ما كه از كل مدرسه و مدير و معلم و درس و مقش....به زنگ ورزش عشق مي ورزيديم گند شده است توش رفته!!! زنگهاي ورزش آقاي پرورشي(يادتان هست كه؟!همان كه امسال به ما تزريق شده است و يك چهره اي مبهم در ميان انبوهي ريش قرار دارد!!) مي آيد و براي ما فرهنگ سازي ورزشي مي كند! حركات بعد از گل زدن را به ما شرعا و عرفا ياد مي دهد...كه جاي حساسي به جاي حساسي برخورد نكند!!جاي حساسي به جاي غير حساس هم بر خورد نكند و اصلا جاي غير حساسي به جاي غير حساس هم برخورد نكند و آخرش عصباني شد و گفت :گور بابايتان كلا با هم بر خورد نكنيد!! الفاظ ركيك نگوييد و نهايتا از حيوانات اهلي جهت ابراز خشم به يكديگر بهره برداري كنيد! (مانند خر ...گاو...بز...)و حالا قباد كه البته معروف است به قباد حرف خودماني: يكم: دير به دير مي نويسم كه خيلي هم كار زشت و ناپسنديه...مي دونم اما گرفتار بودم باور كنيد!! دوم: شايد اين مدلي نوشتن در سرعت به روز رساني موثر باشه!! البته اينجا شيراز است و كلا :چرا عاقل كند كاري.!! همين.. سوم: 8سال قبل در چنين روزي تحصن يك هفته ي ما در دانشگاه آغاز شد ...يادش گرامي..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 13:24 توسط فرشید نجفیان |
|
|
و پس از چند ماه آسودگي خواب و خيال و تنها به مقبره اموات مدرسه انديشيدن دوباره با مشت و لگد و فحشهاي پدرانه و نفرينهاي مادرانه راهي مدرسه شديم!!و دوباره بايد به اموات و بستگان درجه يك آقاي مدير و آقاي معلم هم اساسي فكر كنيم!!!!
چهره ي همكلاسيهايمان را كه ديديم حالت اتوبوس سواري در جادهاي پر تل و تپه بهمان دست داد!! و فقط كامبيز(الگوي آينده ي ما) خوشحالمان كرد. صف صبحگاهي و كارهاي تكراري در حال سم كوبيدن اعصابمان بودند كه آقاي مدير آمد جلو صف و هي از خودش مهرباني نشانمان داد كه چقدر لوس بود و هي ما خنديديم و او هي مهرباني كرد و هي ما هر هر خنديديم و آقاي مدير يكهو مهرباني آغاز سال تحصيلي را فراموش كرد و ما را كشيد زير فحشهاي دهان پر كن و ما يادمان آمد كه او مدير سال قبل ما مي باشد و خفه شديم ... بعد از آقاي مدير مهربان فحاشمان آقاي پرورشي آمد..او امسال به ما تزريق شده است...اين را آقاي مدير گفت! ايشان يك پيراهن سفيد...شلوار مشكي...موي كوتاه ..ريش بلند...واه واه واه مقابل ما ايستادند و هي مهرورزي مي كردند...و ما اشتباه كرديم! لوس آقاي مدير نمي باشد...لوس اين يكي است!! و اصلا اين خندهاي مليييح و آن حجم وسيع مو در نواحي صورت به هم چفت نمي شد !! كامبيز مي گفت نسبت خنده با آقاي پرورشي مانند نسبت يخچال سايد باي سايد است به طويله ي مش ظفر لبنياتي مي باشد!! و خلاصه شكنجه اول صبح تمام شد و ما به كلاسمان فرستاده شديم. كامبيز معمايي گفت و جايزه هم داشت. معمايش اين بود: چه كسي مي تواند يك عدد 12 صفره بنويسد و آنرا بخواند و حالش هم بد نشود....و مسابقه برنده نداشت!!! قسمت دوم سوال كامبيز اين بود كه حالا اگر اين عدد پول بود با آن چه مي كرديد و تا امروز هنوز چنتا از همكلاسيهايمان در درمانگاه روستا بستري مي باشند!!! و ما خودمان اگر اينهمه پول داشتيم گوسفند مي خريديم! و در طويله...خانه..روستاهاي اطراف و...كلا در كشورمان به جز كوير و كوهها جاسازي مي كرديم..ما گوسفند خيلي دوست داريم. و چه كيفي مي دهد اينهمه گوسفند داشته باشيم....يك كشور گوسفند كه كاري به هيچ امورمان ندارند و ما هر شكري دلمان بكشد مي خوريم و دنبه شان هم تكان نمي خورد!!! در راه خانه به هر طرف نگاه مي كرديم گوسفند مي ديديم... حتي دختران شيفت برعكسي ما هم با آن مقنعه هاي نا ميزانشان كه نمي دانيم كله شان در مقنعه مي چرخد يا مقنعه دور سرشان !! آنها را هم گوسفند هاي با مزه مي ديديم!!! وحتي باباجانمان و ننه جانمان و كلا همه را... و اين بود روز اول مدرسه... راستي فردا حتما انشا داريم و حتماتر موضوعش تابستان خود را چگونه گذرانده ايد مي باشدو ما خودمان با خيال يك سرزمين پر از گوسفند خوابيديم... تا جلسه بعدي كلاس گرگ نخورتتان!!! * كودك فهيم* |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 0:9 توسط فرشید نجفیان |
|
خبر فوري :يكم: خبر فوري هست اما اصلا جديد نيست!! دوم: قول مي دم دوباره طنز بنويسم!! سوم: روم سياه كه من هم به جاي طنز... درد نوشتم اما باور كنيد درد مي كنه!! مغزم رو مي گم!!! چهارم: دلم هم اصلا اصلا تنگ نشده....آيا باور مي كني؟!!!!! پنجم: كودك فهيم هم داره آماده ميشه بره مدرسه...دعاش كنيد!!!!!!!...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 14:17 توسط فرشید نجفیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خواهیم کوشید در فضایی اکنده از احترام و تعامل شفاف تر ببینیم انچه را در افقی با مسولیت محدود ترکیبی از طبیعت وبشر به تصویر میکشند
|
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی ادبی سیاسی فرهنگی سیاسی ادبی مناسبت ها خاطرات... تاریخی تفسیر موضوعی |
|
RSS
|