تبليغاتX
افق با مسولیت محدود
افق لبریز از تناقض و تفاهم جایی که رنگها به جنگ و دوستی د رکنار همند
آقای جومونگ. سلام علیکم:

الهی من فدای شما برم / الهی تمام فامیل ما تیکه تیکه بشن شما خوشحال بشی / الهی رو همه ی زنهای فامیل آب جوش بریزه سر تا پاشون اخم خانوم سوسانو رو نبینم / خدا کنه پسر کوچیکم بره زیر تریلی هجده چرخ له شه نفهمن آدم بوده یا آش رشته و با موچین از لای آسفالت درش بیارن اما آقازاده "یوری خان " مگس روش نشینه.. ای الهی... ای الهی....

آقای جومونگ خان عزیز به ایران تشریف آوردین / انگار همه ی دنیا و آخرت رو به ما دادن. ما فقط یه آرزو تو دنیا داشتیم اونم دیدن شما از نزدیک بود که برآورده شد! دیگه هیچ کاری نداریم جز دیدن این چند قسمت باقیمانده ی افسانه تون تا بعد آماده ی مردن بشیم.

آقای جومونگ الان چند وقته هی میگیم این هفته میاد هی نمیومدی  هی میگفتیم شاید این هفته دیگه بیاد هی نمیومدی اما بالاخره اومدی که من فدای میکروب زیر ناخن شما بشم!

اما آقای جومونگ شما که می خواستید تشریف بیارید / خوب یه خبری میدادی برادر / سرور / رییس / احمق / نفهم ...البته ببخشیدا یهو اعصبانی شدیم اخه الان شرایط فرق کرده تا اون اولای سریالتون. اگر خدایی نکرده / زبونم ساطوری بشه / آتیش سیگار تو چشمم فرو کنم / یه وقت یه بلایی سر شما می اومد ما چه غلطی می کردیم؟!

الانه هر کدوم از فامیلهای وابسته و واباز که می خوان بیان ایران از ما استعلام می کنن که ما هم میگیم نه لازم نکرده / نیان. تازه همه ی اونا اندازه ی چرک لای انگشت پای شما هم برای ما ارزش ندارن. واقیعتش الان ما یعنی اونا دنبال جاسوس می گردن / شرایط جاسوس بودن هم خارجی بودن کفایت می کنه. البته خودمون یعنی خودشون یه زن فرانسوی پیدا کردن که بدرد نمی خورد / زنه قدش از مجموع قد دکتر و غلام سخنگو و سعید دادستان بلند تر بود! که خودش مایه آبروریزی می شد .خلاصه ولش کردن رفت!

چندتا هم انگلیسی گرفتیم یعنی گرفتن که همچی مالی نبودن. تازگی ها هم بعد از کلی بدبختی و گشتن 3تا آمریکایی تو کوه و بیابون پیدا کردن که خوبه اما فعلا. ولی هنوز هم اگه باشه میخوان / کشورش هم خیلی مهم نیست. تازه کره که هی با آمریکا جلسه داره و با کره شمالی کشور دوست و برادر و همسایه !!! رابطش بده....

حالا اگر گرفته بودنت و روم به دیوار / بلانسبت / گلاب به روت برده بودنت کهریزک چه غلطی می کردیم ؟! ها؟! اونجا که شما خبر نداری مادر مرده ی بیچاره...   چه کارایی که نمی کنن / شکنجه و زدن و اینا مال صبحونته / اما ناهار و شامت که وااااااای نگو که نمی تونم بگم اصلا روم نمیشه.

آخه به امید کی اومدی یهو؟! کی..!! ضر.... یعنی صاحب رسانه ملی؟!؟!؟!  شما چرا برادر؟! آخه اول از ما یه پرس و جو می کردی بعد مثل گاو مش حسن سرت مینداختی پایین و میومدی تهرون. آقا این صاحب رسانه ملی اصلا قابل اعتماد نیستا . یه وقت گول حرفاشو نخوریا .این یک موزماری که دومی نداره. آقا اینا به "ربنای" استاد شجریان رحم نکردن! اصلا ماه رمضون بی "ربنا" یه چیزی کم داره.شما که خودت اهل نماز و روزه هستی حتما. اما این موزمار زورش اومده دیگه نمیزارتش. تازه یه برنامه بود "90" که مجریش مو فرفری بود...چشماش تقریا خلاف جهت هم بودند  می گفتن آستیگماته... یادت اومد؟! آقا اینم نمی زارن پخش شه!! حالا این شد صدا و سیما؟!

آقا یه چیز میگم بین خودمون باشه. قول بده غیرتی هم نشی.خوب؟ آقا این موزماره به خانوم سوسانو نظر داره!!!!بله...... وگرنه شما که خودت از شجریان و فردوسی پور شرتری. چرا سریال شما قطع نشد؟! همین دیگه بخاطر خانوم سوسانو قطعش نمی کنن. ولی بگما مقصر خودتی... ما تو اینترنت یه چیزایی از همسرتون دیدیم.... که کاش کور میشدیم و نمی دیدیم اما حالا وقتش نیست براتون تعریف کنم اصلا شرمم میشه بگم... ولش کن....خوب مشتی یکم حواست بیشتر پی زن و زندگیت باشه . سیب زمینی هم غیرتش از تو بیشتره خاک بر سر!!!

حالا هم غصه نخور فعلا که بحمداله اتفاق بدی نیفتاده. اما حالا که این همه راه اومدی کاش حداقل وزیری / چیزی شده بودی. اسمت رو می دادی دکتر تو قرعه کشی وزارت شرکت می کردی. مثلا بدرد وزیر نیرو می خوردی چون نیرومندی یا وزیر دفاع که فیت خودته... تازه حرفی هم پشت سرت نیست.آخه این آرژانتینیا چون تیم فوتبالش از ما ضعیف تره و تازه مارادونا هم قدش از دکتر کوتاه تره(هست؟!؟!) زورشون گرفته حرف مفت می زنن.اما پشت سر تو که حرفی نیست خدا رو شکر . خلاصه هر وزیری می شدی خوب بود که البته همینجوری الکی هم نبودا بسته به شانست بود که کدوم کاغذ رو ور داری!! آدم خرشانسی هم هستی که!!

دیگر ملالی نیست جز اینکه اگر اینبار خواستی بیای خبر بده .اینجا از کهریزک تا وزارت راهی نیستا!!!!

                                                                         قربان شما / فدای شما / 

                                                                                                                   چوپانقلی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 17:4  توسط فرشید نجفیان  | 

زمین خواب تو  می بینه زمان یاد تو افتاده            

                                                      در این بازار دلتنگی نفس از سکه افتاده

تماشا کن تماشا کن عجب چوپان بی رحمی

                                                      که با گرگ شکم پاره به جان گله افتاده

عجب شطرنج پر رنجی عجب شاه سیه کاری

                                                     دریغ کین شاه بی مهره به جان قلعه افتاده

صبوری را سفر کردیم برهنه پا تا اینجا

                                                     عجب زیبا سرابی بود مه در چشمه افتاده

مرا آغوش خود تن کن به وقت خوب لالایی

                                                    که خواب از متن چشمانم همه از قلم افتاده

 

بدون توضیح: دلم بی رحمانه تنگ است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 11:36  توسط فرشید نجفیان  | 

و امشب از آسمان ستاره چکه می کند! شب گرم تابستان مرداد ماه زیر نور ماه بدنبال ستاره ام میگردم! ستاره ام در همین اطراف است اما پیدایش نمی کنم! گمانم کسی آنرا از من دزدیده است اما پاسبانها حرفم را قبول نمی کنند. شما باور کنید لطفا......

هی .... تو که ستاره ام را برداشتی لطفا آنرا بیاور و سر جایش بگذار. این ستاره برای تو نوری اعتراف نخواهد کرد! مطمئن باش! تازه اگر بیاوری مژدگانی هم می دهم .مثلا یک کارت ایرانسل طرح سیاه که با آن به هیچستان می توانی تماس بگیری.تماس بدون ترس از آنفولانزای خوکی! یا یک بلیط هواپیما برای رفتن به هر جا اما یکسره با یک بیمه ی عمر که به آن ضمیمه شده است !!

باور کنید برای یافتن ستاره ام به زندانها هم سر زدم اما نبود که نبود. هر شب شعبده بازی در دادگاه را تماشا میکنم شاید ستاره ام را در حال اعتراف پس از تحول عظیم ببینم اما ندیدم که ندیدم. قبرستان ستاره ها که پر از ستاره است از لطف تیر باران آسمان را نیز گشتم اما نام ستاره ام بر هیچ سنگی حک نشده بود!!!

از هر عابر پیاده روی کوچه های دیروز و امروز و فردا سراغی از ستاره ام میگیرم اما افسوس! و حتی از سپورهای زحمت کش شهرداری که هر روز صبح باید ستاره ها را از روی زمین چمن / پردهء سینما / صفحه تلویزیون / صحن علنی دادگاه / بند ۲۰۹ زندان اوین / امیر آباد تهران / میدان ونک / مصلای نماز جمعه / اتاق ها و حریمهای خصوصی مردم .... کبود و نابود و نادم  بردارند و نمی دانم می سوزانندش یا خاکشان می کنند یا هر دو که اگر بسوزانندش دودش در چشم مستان خشم میرود و اگر خاکشان کنند با جنگل ستاره های فردایش سبز چه کنند.!!!!

بهر حال...... اگر ستاره ام را برداشتی مراقبش باش.

 شبها برایش لالایی بخوان که کم خوابست..

 صبحها صبحانه نمی خورد تنها یک لیوان چای یا فنجانی نسکافه او را بس است..

ناهار را از بس که بازیگوش است فراموش می کند.لطفا یادش بیاور..

با ستاره ام مهربان باش او از آسمانست و به جبر جاذبه زمین اینک خاکی شده و اگر روزی از ستاره ام خسته شدی آنرا به هر سوی پرتاب نکن.. می شکند و فریادش تمام ستارگان را به خشم وا می دارد.

های ... ستاره دزدان.... ستاره ها در قلب صاحبانشان می درخشند بی اجازهء شما پس لطفا قلبم را .... قلبمان را در شورستانی خاک کنید بی نور هیچ آفتابی / بی آب هیچ بارانی / بی عشق هیچ عاشقی / شاید... آری شاید دیگر سبز نشوند و شما بی ستاره ها خوشحال به همدیگر لبخند خواهید زد!

شاید ...آری تنها و فقط تنها شاید. . . .  

تقدیم به دلواپسان ستاره گم کرده که نمیدانند ستاره هایشان را  در کجای خیابان گم کرده اند و در کجای این خاک خواهند یافتش و این دوری و فراق جزای کدامین گناه ایشان است.؟!؟!؟!

آزادی..... جرم اینست.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 17:40  توسط فرشید نجفیان  | 

انسان خطرناک تر است یا سگ؟!؟! این را بچه گربه پرسید از مادرش!  و گربه که تا به حال به این موضوع فکر نکرده بود با زبان دست و دهانی خیس کرد و گفت: فرزندم هردو خطرناکند ..از هر دو باید گریخت.

این را می دانست بچه گربه. سری تکان داد و گفت: می دانم ....اما کدام خطر ناک تر است اگر بین این دو گرفتار شدیم. مادر فکری کرد....... سگ تو را می خورد اما انسان نه! سگ پا به پای تو می دود اما انسان ناتوان از دنبال کردن توست! آری انسان خطرناک است اما سگ خطرناک تر!!!

همهء اینها در ذهن گربه می گذشت که در حال فرار از دست انسان به ته باغ بود. اما....ته باغ سگ دارد! این را به تجربه یافته بود گربه و اگر داشت...... به سمت انسان باز می گردم چونانکه مادرم گفت. در تفکرات خویش بود که صدای هولناک پارس سگ گربه را در جای خود میخکوب کرد.....  

چشمان از حدقه بیرون زدهء سگ و دندانهای تیز و بزاق دهان سگ نفس را در سینه گربه حبس کرد.....

باید به سمت خطرناک بروم از دست خطرناک تر!  چرخید و با سرعت به آنسوی باغ دوید. انسان را دید.

نوجوانی ایستاده! گربه نیز ایستاد و به انسان خیره شد. نوجوان آرام بود و گربه فکر می کرد انسان چه آرام و مهربان است. حتی با آن چوبدستی که رو به من گرفته و صورتش را در کنار آن گذاشته است! و چرا ما از انسان می گریزیم؟!؟! او که از همه بی آزارتر است. چرا می گوییم خطرناک با وجود آنکه حتی مرا دنبال نمی کند؟!چرا با هم دوست نیستیم با آنکه هیچوقت ما را نمی خورد ؟!؟! چرا..........

و ناگهان صدای شلیک و دیگر هیچ صدایی و نه حتی هیچ چرایی.........

گربه مرد بی آنکه بداند چرا با انسان دوست نیست با آنکه هیچوقت او را نمی خورد!!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 16:6  توسط فرشید نجفیان  |